تبليغاتX
ABUBAKR

ABUBAKR
 
نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط mr.qeshmi

نصیحت و اهمیت آن

خطیب: دکتر اسامه خیاط

مسجد الحرام: جمعه 8 ربیع الاول 1432 برابر با 22 بهمن 1389

خطبهٔ اول:

ستایش از آن الله است که پروردگار جهانیان است، و عاقبت از آن متقیان است، او را سپاس می‌گویم که پادشاه حق مبین است و گواهی می‌دهم که معبودی به حق جز الله نیست، او که تنها و بی‌شریک است و گواهی می‌دهم که سرور و پیامبر ما محمد بنده‌ و پیامبر اوست و اوست آن نصیحت‌گر راستگو و امین. خداوندا بر بنده و پیامبرت محمد و بر اهل بیت و یاران نیک وی و تابعین و کسانی که تا قیامت به نیکی از آنان پیروی نمایند درود و سلام فرست.

اما بعد:

ادامه مطلب را بخوانید! 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط mr.qeshmi

انشتین : " ترجیح می دهم روی دوچرخه باشم و به خدا فکر کنم تا در کلیسا باشم و به دوچرخه ام فکر کنم."

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط mr.qeshmi

 

البرت هوبارد : زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری.


جرج برناردشاو : آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند .


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 توسط mr.qeshmi

الو … الو… سلام  

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ 

پس چرا کسی جواب نمیده؟ 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.  

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم … 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . 

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا 

باهام حرف بزنه گریه میکنما… 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ 

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد… 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه…کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است … 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی… 

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت


نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آبان 1390 توسط mr.qeshmi

عشق یعنی اشک توبه در قنوت،

خواندنش با نام غفار الذنوب

عشق یعنی چشمها هم در رکوع،

شرمگین از نام ستار العیوب

عشق یعنی سر سجود و دل سجود،

ذکر یارب یارب از عمق وجود



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آبان 1390 توسط mr.qeshmi

اى کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو مى گیرد. 


خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی فکر میکنم وظیفه ات هست که همه چیز رو بهم بدی و یه جورایی همیشه ازت طلبکارم… 


خدایا منو ببخش اگه بابت اون چیزهایی که بهم ندادی اون جور که باید شکرت رو به جا نمی آرم… 


خدایا منو ببخش که همیشه تو ناخوشی ها یادم می افته که یه خدایی هم دارم… 


خدایا منو ببخش که همیشه تو نمازم همه جا هستم الا در نماز…  


خدایا منو ببخش که همیشه برای همه چیز و همه کس به اندازه ی کافی وقت دارم؛ جز برای نماز خوندن و با تو بودن… 


خدایا منو ببخش که ساعتهای متوالی رو با دیگران می گذرونم ولی موقع نماز خوندن از همه ی مستحبات فاکتور میگیرم… 


خدایا منو ببخش که بهت اعتراض میکنم وقتایی که دستم رو با مهربانی می گیری و از پرتگاه نجاتم میدی…


 خدایا منو ببخش اگه همیشه به فکر رضای همه ی هیچ ها هستم؛ ولی به فکر رضای تو که همه هستی نیستم…


 خدایا منو ببخش که فکر کردن به هیچ ها ، غبار بر دلم نشانده تا نتوانم تو را بشناسم… 


خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی تورو دشمن خودم میدونم و همه ی هیچ ها رو دوست خودم… 


خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی یادم میره که تو خدایی و من بنده ات…


نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آبان 1390 توسط mr.qeshmi


به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک چرا باید به دور تو بگردم؟! ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم.


نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آبان 1390 توسط mr.qeshmi



شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند. عشق بورز به آنها که دلت را شکستند. دعا کن برای آنها که نفرینت کردند. درخت باش برغم ِ تبرها، بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست …


نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آبان 1390 توسط mr.qeshmi



<<بگذار سرنوشت هر راهی را که می خواهد برود … ما راهمان جداست ،

این ابرها تا می توانند ببارند ، ما چترمان خداست …>>


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390 توسط mr.qeshmi
یه روزیه پسرانگلیسی باطعنه به یک پسرمسلمون میگه:چراخانوماتون نمیتونندبامردا دست بدن یالمسشون کنند؟یعنی مردای مسلمون اینقدرشهوت پرستن که نمیتونندخودشون روتحمل کنند؟پسرمسلمون لبخندی میزنه ومیگه:ملکه انگلستان میتونه باهرمردی دست بده؟وهرمردی ملکه انگلستانولمس کنه؟ پسرانگلیسی باعصبانیت میگه:نه!مگه فردعادیه فقط افرادخاص میتونندباایشون دررابطه باشن!!پسرمسلمون میگه:خانومای ماهمه ملکه هستن
.: Weblog Themes By Pichak :.


!...:::abubakr:::...! :

تبادل لینک

خرید بک لینک